هر بار در خلاءِ پیش رویم صفحهای شطرنجی گشوده میشد. بیاختیار روی اولین خانه قدم میگذشتم و بلافاصله به خانه بعد میرفتم. خانهها با هم فرقی نداشتند. نه در اندازهشان که مناسب قدمهای کوچکم بود و نه در رنگ. اما با کوچکترین فشار کف پایم هر خانه فرو میریخت و مجبور میشدم جایگاه بعدی را انتخاب کنم. مجبور بودم بهترین، مناسبترین و شاید نزدیکترین خانه را انتخاب کنم. انگار که فرقی میان خانههای بیشمار شطرنج باشد. امیدوار بودم انتخابی هوشمندانه مسئولیت رهایی از این سقوط هولناک را از دوشم بردارد. انگار نه انگار که همه خانهها با حالی یکسان فرو میریختند و ارادهام کوچکترین اثری در بیثباتیشان نداشت. ذهنم آنقدر بازی را تحمیل میکرد تا از ناتوانی کفرم درآید و جنگ را آغاز کنم. نخستین تیر آنجا را آنجا به سوی ذهنم پرتاب میکردم که میکوشیدم یکی از خانههای میانی را زیر پایم ثابت نگه دارم. تیرهای متوالی میگذشتند، اما نمیشد و نمیشد و نمیشد. هربار هم که خانهای ثابت میماند میدانستم که تصورم دیری نمیپاید و اگر سریعتر به خانه بعدی ندوم، با مربع کوچک شطرنج به پایین سقوط خواهم کرد. رؤیای خانههای شطرنج را هیچگاه در خواب ندیدم. لااقل خوابش را هرگز به یاد نیاوردم؛ اما پررنگترین تصویر رؤیانهگونهای که از بیداریهای کودکی به یاد دارم همین است. نمیدانم زمان چقدر کش میآمد و من چقدر به بالش آبی گلدار خمشده تکیه میدادم و در رؤیای شطرنجیام فرو میرفتم. هرگز نفهمیدم بازی کِی شروع میشد. با رفتن مادر به اتاق؟ با فرورفتن پدر در کتابهایش یا با آهنگین شدن صدای قطرههایی که باران را رها کردهبودند و از سقف خانه به ظرف روی فرش میچکیدند؟ پایانش را هم به خاطر ندارم. زنگ اخطارگونه تلفن قرمزی که همیشه زود قطع میشد یا بازتاب آفتاب در میز شیشهایای که گاهی بیش از تلویزیون زردرنگ رویش توجهم را جلب میکرد. اما خوب به خاطر دارم که این بازی جبار هولناک چگونه کودکیِ سهسالهام را با لایهای ناآشنا از حسی غریب میپوشاند که نمیدانستم نامش چیست. چه خوب که نمیدانستم.
برچسب:
نویسنده: کیارش رجبی